بردبارى و درنگ از يک شکم افتادند و هر دو از همت بلند زادند . [نهج البلاغه]

حرفهاي پسر يک روحاني
نويسنده : علي

 


چند روزيه اومدم خونه اين يکي مامان بزرگ و خونه خودمون نيستم.بابايي هر روز به من سر مي زنه


هر وقت بابايي مياد و من بيدار باشم زود خودمو به خواب مي زنم..بابايي هم مجبور مي شه براي اين که منو بهتر ببينه باهام بازي کنه و هي بگه : بيدار شو ..بسه و باهام بازي کنه


زردي ام کم شده و پوست پوستي دستام هم بهتره


اون روز بابايي مي گفت يکي از همکاراش هم بچه دار شده..درست يه روز بعد از ما.بعد گفت بچه اونها دختره. زود مامان بزرگ به بابا گفت : به همکارت بگو يه وقت براي پسر ما نقشه نکشن.. دختر خيلي زياده!


من که نفهميدم يعني چي..اينو مي دونم که من پسرم و تازه تازه مي دونم اسمم علي است ولي اينکه دختر چيه نمي دونم.


تو اين دنيا چه چيزايي آدم مي شنوه..


- سه‏شنبه 23/8/1385 ساعت 11:2 عصر
نويسنده : علي

 



همين چند روز پيش يه دفعه اي خونه شلوغ شد . خيلي ها جمع شده بودند . يه دونه ببعي بزرگ را بخاطر من قربوني کردن که خيلي خوش به حالم شد. بعد از خوردن شام من را به دست بابا بزرگ دادن و مثل روز اول که خانم دکتر و بابايي يه چيزي تو گوشم خوندن ، بابا بزرگ دوباره همانها را خواند و يه چيز ديگه اي هم گفت : علي ، علي آقا ..


بعد خيلي ها همين کلمه را مي گفتند . گويا بايد با اين اسم کنار بيام. شما مي تونيد بگيد اين اسم يعني چي ؟


مثل اينکه يه خورده زردي گرفتم.بردنم بيمارستان و چند تا کار دردآور و بعدش برگشتيم خونه.


جاي شما خالي . چند تا آدم بزرگ کلي وقت مي ذارن تا بعد از هربار شير خوردن يه عارق از من دربيارن . خيلي جالبه ..نه ؟


دست و صورتم هنوز پوست پوستيه...مي تونيد يه چيزي معرفي کنيد بمالم خوب بشن ؟


- جمعه 19/8/1385 ساعت 11:8 صبح
نويسنده : علي

 


روز اول بيمارستان را به خوشي گذروندم..همون اولش يه لباسي پوشونده بودند به من که مامان و بابا به ضريح امام رضا ماليده بودند...اينها را از خاله ها شنيدم ولي نمي دونم يعني چي ؟


روز دوم بود که ديدم دارند وسايل را جمع و جور مي کنند.تازه داشتم به صداي بچه ها عادت مي کردم.قبل از رفتن از بيمارستان ، منو بردن به يه اتاق ديگه و خانم دکتر دستام را محکم باز و بسته کرد..بدتر اينکه دوتا پام را محکم باز و بسته مي کرد که کلي شرمنده شدم.اون دنيا از اين کارها نبود..خدا آخر عاقبتمان را خير کند...


از بيمارستان که حرکت کرديم ديدم همه چيز داره تند تند حرکت مي کنه..سرم گيج رفت ..چقدر شلوغه..اون دنيا خيلي راحت تر بودم. رسيديم به خونه و بابا بزرگ همون دم در منو گرفت و قربون صدقه ام رفت ..خيلي خوش بحالم شدم.اولين کار در خونه جديد بردن من به حمام بود..خيلي حال داد..


راستي بابايي گفته اينجا مال منه و حرفهاي من.ولي پائين حرفهاي ديروزم چند نفر نوشتن حاج آقا يا احمد آقا.با اينکه هنوز اسمم مشخص نيست ولي مي دونم احمد اقا يا حاج آقا نيستم.


همون روز اول بيمارستان بابايي از من يه عکس انداخت که مي ذارمش اينجا


خونه شلوغه و هيچ کس حواسش به من نيست..خوبه يه گريه بلندي بکنم تا همه متوجهم بشن...


 


 


- دوشنبه 8/8/1385 ساعت 10:49 عصر
نويسنده : علي

 


خيلي خوبه که خانم دکتر کسي باشه که همون لحظه اول در گوش بچه اذان و اقامه بگه..


اينو مامان بزرگ داشت به بابايي مي گفت.


من که امروز تازه اينارو ديدم و تازه دارم مي شناسمشون ...مامان..بابا..مامان بزرگ..عزيز..اوه چقدر شلوغ کردن اينجارو..هي منو از بغل همديگه مي گيرن  و يه بوس و هزارتا شکر...


بابايي وقتي اولين بار منو گرفت يه نگاهي کرد و يه چيزايي تو گوش راستم گفت..با اينکه نمي فهميدم چي مي گفت ولي خوشم اومد آهان يادم اومد..شبيه اين حرفها را تا همين ديروز خيلي از مامانم شنيده بودم ..همينها را يه بار ديگه تو گوش چپم گفت.. مامان بزرگ هم اول از همه يه چيز قهوه اي رنگ اندازه سر سوزن گذاشت روي زبونم و گفت : به حق امام حسين بچه اي سالم و صالح باشه...


آخ خسته شدم...روز اول به دنيا اومدن اين همه حرف زدن خيلي سخته


راستي اينو بگم که بابايي گفت يه جايي داري که هر چي دلت بخواد مي توني اونجا بگي..فعلا که روز اول بيمارستان همين ها بود...


من گرسنمه.....شير..


 


- شنبه 6/8/1385 ساعت 10:45 عصر

فهرست
2424 :کل بازديدها
3 :بازديد امروز
3 :بازديد د?روز
پيوندهاي روزانه

درباره خودم
حرفهاي پسر يک روحاني
علي[4]
سلام.من علي هستم و روز 6 آبان به دنيا اومدم.همون روز اول بابا اينجا را درست کرد تا حرفهاي را بگويم.
جستجوي وبلاگ من
:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

وبلاگ بزرگترها
بابا
مامان
آواي آشنا
اشتراک

نام:

ايميل:

 
طراح قالب